من و تو....

تنها نگاه بود و تبسم ميان ما
تنها نگاه بود و تبسم
اما... نه :
گاهی که از تب هيجان ها
بی تاب می شديم
گاهی که قلب هامان
می کوفت سهمگين
گاهی که سينه هامان
چون کوره می گداخت
دست تو بود و دست من ـ اين دوستان پاکbearfriends.jpg
کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند
وز اين پل بزرگ ـ پيوند دستها ـ
دلهای ما به خلوت هم راه داشتند !
يک بار نيز
ـ يادت اگر باشد ـ
وقتی تو راهی سفری بودی
يک لحظه... وای تنها يک لحظه
سر روی شانه های هم آورديم
با هم گريستيم...

تنها نگاه بود و تبسم ميان ما
ما پاک زيستيم

آن روزهای خوب
تو آفتاب بودی
بخشنده...پاک...گرم
من...مرغ صبح بودم
ـ مست و ترانه گو ـ
اما در آن غروب که از هم جدا شديم
شب را شناختيم
جز ياد آن نگاه و تبسم
مانند موج ريخت به هم هر چه ساختيم

ما پاک سوختيم
ما پاک باختيم


ای بازگشته...ای به خطا رفته !
با من بگو حکايت خود تا بگويمت :
اکنون من و تو ايم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه
آن دستهای گرم
آن قلب های پاک
وان رازهای مهر که بين من و تو بود

ما گرچه در کنار هم اينک نشسته ايم
بار دگر به چهرهء هم چشم بسته ايم
دوريم هر دو...دور... !
با آتش نهفته به دلهای بی گناه
. . تا جاودان صبور

/ 0 نظر / 4 بازدید