نميدونستم تو هم بلدی...!!

هميشه سرد بودم...
سرد و خشک و بی تفاوت...انگار که نيستی...اما ميدونم هستی...و اينکه بودن و نبودنت خیلی فرق ميکنه...این همه اش بود
اما فکر میکردم باید اتفاق خارق العاده ای بیافته...تا اعتراف کنم...اما همش همین بود...

اونقدر مغرور و کله شق بودم که فکر میکردم ممکن نیست دلم برای کسی تنگ بشه....من؟؟ دلتنگی؟؟من؟؟ دوست داشتن؟؟

تا اينکه تو...مثل خودم شدی...سرد و خشک و بی تفاوت...و من نميتونم اينطوری تاب بيارم...حالا ميفهمم چه زجری کشيدی...
وحالا میدونم همه اش همین بود...

من برای تو از سنگ هم بدتر بودم
آب پاکی بودی که خواستی نرمم کنی...اما نرم نشدم...تا تو اسيدی شدی

حالا شکستم...
ولی ديگه نميتونم بهت نزديک شم...تو اسيدی هستی...
فقط برای اینکه بفهمم چه کردم...
تو دوست خوبی بودی...و من...
کاش دور نمیشدم...
همه اش همینه...و الان اینو خوب میدونم

در ميان من و تو فاصله هاست...گاه می انديشم...ميتوانی تو به لبخندی..اين فاصله را بر داری...

38831_wallpaper280.jpg

/ 0 نظر / 7 بازدید