جسد سرد.....جسد زنده...

ماشين رو پارک کرد....دسته گل رو برداشت....سرش رو انداخت پايين و رفت....نزديک پله ها صورت خشک و مغرورشو بالا برد و ......يه نوشته رو خوند..بی اعتماد ....قدمهای محکم و مردونه اش دل رو ميلرزوند....عضلات صورتش کوچکترين حرکتی نميکرد....بی حس.....توی اتاق يکی منتظرش بود......

بين رنگهای سفيد رو با چشمای خشکش گشت....و ديد....کنارش نشست.....و حالا قامتش نصف شده بود.... نياز نياز نياز.....

لبهاشو باز کرد تا يه چيزی بگه....اما 27.gif
دلش لرزيد...
خدايا ....چی داره به سرم مياد...اينی که اينجاست...!!!
مصمم تر شد.....يه صدای محکم و مردونه تو فضای اتاق پيچيد....
ـ ميذاری دستتو بگيرم؟ ....به من نگاه کن.....دلم برای چشمات تنگ شده......آره يادمه....فقط يه بار گذاشتی تو چشات نگاه کنم.....ميترسيدی......که گم بشم.....
هی با تو ام.....
يادمه..... صبح بود....چشم تو..... وقتی آفتاب توش طلوع کرد و سايهء مژه های مشکيتو با رنگای عسلی قاطی کرد.....آره گم شدم.....
نياز....نياز....نياز.....
چرا جواب نميدی؟
فضای اتاق پر از لرزش يه صدای مردونه شد....
ـ چرا بين اين رنگای سفيد خودتو قايم کردی....؟ شيطون.....باز ميخوای دنبالت بگردم....و بعد با دستای تب دارت گونه هامو بسوزونی؟
آها ...دستاتو پيدا کردم.....
و يه سرما.....يه سرمای خشک.....يه سرمای غريب.....اونو به خودش آورد......
و لرزش يه آه توی اتاق....
و حالا باور يه حقيقت.....باور نوشتهء بالای پله ها....بيمارستان آتيه....و...و نياز او....که حالا....همهء قصه های قلب کوچيکش رو.....تو يه مانيتور خلاصه کرده بودن......يه مانيتور....با يه خط افقی.....
و تن نياز....با شيطنت هميشگيش.....بين رنگای سفيد....گم شده بود......و چشماش.....خمار خواب......

و از پشت.....فقط شونه های مردونه ای ديده ميشد....که ميلرزيد.....بی صدا....

و يه کم بعد.....
يه کم...
فقط يه لحظه......
باور نبودنش...
و.....و......
صدای يه زجه.....يه فرياد بلند و مهيب و گوش خراش........

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

/ 0 نظر / 8 بازدید