هيچ ميدونی؟...آره ميدونم...اما نميدونم...هيچ ميدونی که....

هيچ ميدونی چقدر تنهام ؟...هيچ ميدونی که چقدر دنبالت گشتم ؟...هيچ ميدونی که خيلی وقته که پيدات کردم؟...هيچ ميدونی که هيچ وقت نخواستم اينو باور کنم ؟...هيچ ميدونی که چقدر دلم ميخواد ضربان قلبت رو زير انگشتام حس کنم ؟...تا باور کنم که وجود داری...حيات داری...درست همينجا کنار من ؟...هيچ ميدونی هميشه تو فکرتم...حتی وقتی که بهت فکر نمی کنم ؟...هيچ ميدونی يه حس پاک توی دلم بوجود آ وردی که از داشتنش به وجد ميام...يه حس اوووونقدر پاک که تاب تحملش رو ندارم...حتی نميتونم وصفش کنم...هيچ ميدونی که همش مال تو بوده ؟...هيچ ميدونی...هيچ ميدونی...آره اين آخری رو حتما ميدونی...حتما ميدونی که چقدر دوستت دارم...
آره...ميدونم که ميدونی...
آره ميدونم که چقدر غرورتو شکستم...آره ميدونم که يه دريا از اشکهاتو خريدم...آره ميدونم هر چی ساختی خراب کردم...دوباره ساختی...چندباره خراب کردم...آره ميدونم که با دلم ساختي...ميدونم که خوشبختی ات برق چشام بود...آره ميدونم که قدرمو ميدونی...واسم ميمونی...
اما نميدونم...هيچ ميدونی که...اينهارو هيچ وقت بهت نميگم ؟ هيچ وقت...هيچ وقت...هيچ وقت...

حتی روزی که بری و تو دريای اشکهام گم شی...بری اونقدر دور که قاصدکها هم ديگه بهت نرسن...

ahoo2.JPG

/ 0 نظر / 7 بازدید