؟!؟!؟!

کتاب خاطرات تو باز
ما
اول شخص مفرد
تو
ضمير هميشه غايب
من از کجای اين جمله
به يکی حرف ربط اضافه شوم که نباشم
تو از اين همه ماضی بعيدتری به من
که حذف مرا به قرينه کشاندی
و نفهميدی
عشق
مع الغير بود يا وحده


========================================================

به مرد سربی حتما سر بزنين...01.gif تا دير نشده....زود باشين...01.gif

يه قسمت از نوشته اش رو هم اينجا ميذارم تا بيشتر تحريک بشين...
گوشه تخت نشست. عين يه گل پژمرده سرش رو بين دستاش پايين گرفته بود .حالا آروم و بي رمق تر گريه ميکرد.ميدونستم راه هاي ساده و احمقانه براي تسکين دادنش کارو بدتر ميکنه.کنارش نشستم .يقه حلقه اي بلوزش رو از رو کتف دست چپش پايين دادم ،طوريکه پوست شفاف سينش کاملا پيدا شد.يه صفحه کاملا پاک و سفيد که هيچ خطي بهش نبود.زياد طول نميکشيد. دستم رو به جيب پيرهنم بردم .روان نويس قرمز هميشگيم رو در آوردم.نوک تيزش رو به سمت سينش نشونه رفتم .يه جا بالاتر از اونجايي که ميدونستم اونجا قلبشه ، آروم و کلمه به کلمه نوشتم:

اين مکــــان قبلا تسخير شده است. لطفا مزاحم نشويد.

اول از اينکه قلقلکش اومده بود خندش گرفت.بعد در حاليکه لباشو واسم کج کرده بود يه خرده فکر کرد. چشماش برقي زد.لبخند زد.جون گرفت.شکفته شد....


و یه نوشته از لورکا که این روزا بهش احتیاج داشتم...خیلی ...

............ولی وقتی به یه حس دل میبندی . از اون حسهایی که نه میتونی قبولش کنی و نه ردش . از اون حسهایی که برای پذیرفتنش آماده نیستی و برای رد کردنش جرات نداری . همونهایی که سرزده میاد و یه جایی از فکرت رو میگیره که با هیچی نمیتونی بپوشونیش و اونقدر خودش رو به در و دیوار چشمت میکوبه که نتونی انکارش کنی . دیگه نمیتونی حواست رو پرت کنی . یا بگی نیست یا حتی بگی مهم نیست . هست و بدبختانه بزرگتر از اونیه که بی اهمیت باشه . اون میاد و حتی نمیتونی براش دلیلی بیاری . و وقتی کسی ازت میپرسه چرا اینطور بی دلیل میگریی تنها به یاد میاری که بعضی چیزها بزرگتر از اونند که بی دلیل باشن .
تو تمام شدی و کس دیگری در تو شروع به روییدن کرده است .

نمیتونم ببینم بهار خم بشه...پائیز بشه...کاش قبلاْ بهش میگفتم همه اش دروغه...یا خیالات...
بهم گفت که به کسی نمیگه دوستت دارم٬ چون می دونه که این حرف چه تاثیری توی اون فرد میذاره. اما اگه زمانی به کسی این جمله رو بگه٬ اون وقته که دیگه احساس مسئولیت میکنه. اون وقته که دیگه پشتِ این حرف٬ تموم وجودشو بهش میده٬ دلشو٬ زندگیشو٬ احساساتشو٬ گذشته شو٬ آینده شو ... و این جمله رو به من گفت.....

و زود یادش رفت...حالا من حیروونم...که دروغ بود؟!؟! خیال بود؟!؟! نه خواب بود...یه کم طولانی...اما بالاخره یکی بود که تکون داد...گفت بیدار شو...داری هذیون میگی....
ــ ديگه من به چی اعتماد کنم؟ به کی؟



bear-6.jpg

/ 0 نظر / 5 بازدید