...!

 

سرتو ميندازی پايين و شروع ميکنی قدم برداشتن...پاييز اومده...همون بادای سرد...همون غروبا...غروبای سرد...غروبای رنگی...نارنجی...قرمز...پشت يه سری درختای سر خم کرده...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

قدماتو آهسته تر ميکنی تا بتونی خورشيدُ راحتتر ببينی...يه دايرهء نارنجی که ميشه راحت توش نگاه کرد...يه نيمکت اونجاست...اون گوشهء خالی...ميری روش ميشينی...دستاتو ميزنی زير چونه ات...زُل ميزنی به خورشيد و ياد خودت می افتی...ياد همهء سالهايی که گذشته...ياد همهء کسايی که باهاشون رو اين نيمکت نشستی...ياد اونايی که هيچ وقت اينجا باهات نبودن...خاطره هات...کتابهايی که اينجا خوندی...فکرايی که اينجا کردی...تصميماتی که گرفتی...

بازم زُل ميزنی تو همون درختا...فقط خاطره هارو ميبينی...

يکم که ميگذره...ميبينی يه چيزی از اون پايين...از نوکِ نوکِ انگشتات شروع ميکنه بالا اومدن...تو تمام بدنت راه ميره و مياد بالاتر...از قلبت ميگذره...قلبت يه تير ميکشه...دوباره مياد بالاتر...ميرسه زير گلوت...همونجا وای ميسته...بالاتر نمیاد...نه...اصلاً بالاتر نمياد...هر کاری ميکنی...هر چی زور ميزنی...

همونجا وای ميسته و راه گلوت هر لحظه تنگتر ميشه...يه چيز سنگين...حس ميکنی ديگه نميتونی نفس بکشی...حس ميکنی ديگه ذره ذره بدنت داره اکسيژن کم مياره...ميخوای نفس بکشی ولی...

بعضی وقتا دلت نميخواد اين بغض بره...دلت نميخواد برگرده پايين...حتی نميخوای خاليش کنی...ميخوای سنگينيشو بيشتر حس کنی...ميخوای....

ولی يه کم که ميگذره...خودش شروع ميکنه به خالی کردن خودش...يه ذره که وای ميستی ميبينی اون درختا ميلرزن...ميبينی رنگای نارنجی موج پيدا ميکنن...محو ميشن...چشماتو ميبندی و باز ميکنی و غَلت خوردن اشکای گرمتو روی گونه هات حس ميکنی...سرتو خيلی تند تِکون ميدی...ميخوای همهء چيزا فرار کنن برن...ميخوای فکرا...خاطره ها...و اون بغض لعنتی فرار کنه...تموم بشه...

صدای باد مياد...منتظر هيچکس نبودی...مثل هميشه...ولی يه لحظه...حس نياز وجودتو پُر ميکنه...شايد فقط يه لحظه...شايد فقط نياز به شنيدن...شنيدن صدای پا....

 

                                  

(با کمی دخل و تصرف)

/ 0 نظر / 14 بازدید