!!!

صدایت کردم از ژرفای یک یاس

به لحن آبی و نمناک باران<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

نمیدانم شنیدی بر نگشتی

و یا این بار شنیدی و رفتی

عجب دریای غمناکی است این عشق

تمام بغضهایم مثل یک رنج

شکست و قصه ام در کوچه پیچید

ولی تو از صدای این شکستن

به جای غصه ترسیدی و رفتی

جنون در امتداد کوچه عشق

مرا تا آسمانها با خودش برد

وتو در آخرین بن بست این راه

مرا دیوانه نامیدی و رفتی

کنار دیدگانت چشمه ای بود

پر از تنهایی نمناک هجرت

و تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست

ز آب چشمه نوشیدی و رفتی

 

 

/ 0 نظر / 11 بازدید