دو تا صندلی....

روی يه صندلی کوچيک....روبه روی من..نشسته....انگشتاش...روی تنبور ميرقصن....آروم آروم....نگاش ميکنم...به انتظار يه اتفاق....
گاهی سکوت....دزدکی منو نگاه ميکنه...ميخندم...گرم میشه و تندتر و تندتر ميزنه.... با صدای سازش داره ازم چيزی میپرسه....باید جواب بدم...
محو تماشاش ميشم....باز دزدکی نگام ميکنه....و قلبم...تند وتند...دف ميزنه....و اولين بار بود که فهميدم چه دستای قشنگی داره.. و موهاش....قهوه ای و تاب دار... نیم نگاه مغرورش...خط ريشش...ابروهای کلفتش....لبهاش...چه مصمم....يه مرد عاشق..!!!

تا حالا اين همه بهش خيره نشده بودم....خيالم راحت بود که اون نميتونه مقابله به مثل کنه...اما....

يه دفعه...سنگين شدم....داغ شدم...خم شدم....از نگاههای دزدکی خبری نبود....چرا زل زده؟!؟!....قلبم...صدای دف دف دف دف دف ........
برق چشماش....
اين چیه دیگه؟ زير لب چی داره ميگه؟....حواسش کجاست؟داره نماز ميخونه....داره نماز ميخونه... آره نماز میخونه...
یکی اينجارو پر کرده...نه...نه...يه چيزیه داره دورم ميچرخه....نوازشم ميکنه....منو ميبوسه و لمسم ميکنه....نه صدای تنبور... نه صدای دف....نکنه مُردم؟
يه چيزی تو فضاست....يه چيزی شبيه ايمان... دوباره با من حرف زد...محکم بود...بهش تکيه زدم...

افتادم
و از خواب پريدم
خدايا می دانم که رهايم نميکنی..... (الله الصمد)

27312_wallpaper280.jpg

/ 0 نظر / 8 بازدید