چشمای خيست.....

بازم طبق معمول...همه چراغها خاموش...همه خواب...اما تو بيدار...بازم داری درسی رو که ياد گرفتی تمرين ميکنی...نه بابا منظورم استاتيک و رويهء درجه دو نيست...منظورم بی صدا گريه کردنه ...يه چيزای خيس مرتب از چشم و دماغت ميان پا يين...از بس پاکشون کردی خسته شدی...تاق باز ميخوابی تا خودشون سر ريز کنن...آخيش...گريه امونت نميده...نميدونی ساعت چنده...اما از روی خيسی بالش و لحافت حدس ميزنی چند ساعته که تو اين وضعی...ميخوای هق هق کنی اما نميشه...همه خوابند...نکنه بفهمن داری گريه ميکنی...تمام تنت داغ ميشه انگار هق هق هايی که از گلوت نميان بيرون... ميخوان از تو سينه ات...از تو گوشات...از نوک انگشتات بزنن بيرون...ميخوای منفجر شی...بترکی...دستتو ميذاری رو سينه ت...از بالا به پايين...از پايين به بالا...اونقدر سينهء سوخته ات رو ميمالی تا بلکه آروم تر شه...بی صدا برای نفس کشيدن تقلا ميکنی...گريه امون نفس هم بهت نميده... مرکز اين عاطفهء لعنتی کجاست؟...مگه دستم بهش نرسه...
ميسوزی...ميسوزی...و تو يه احساساتيه بد بختی...نميخوای کسی دوست داشته باشه...نميخوای...از خدا حافظی بيزاری...بيزاری...بيزاری...

تو رفتی و نگاه تو از شهر دل گذشت.....dontcry.JPG
من در حريم عاطفه پروانه ام هنوز
در باور حقيقت بی انتهای عشق
مجنون صفت به ياد تو ديوانه ام هنوووووووز


========================================================

*****دوستانی به پاکی آب*****

خب بسه ديگه27.gif ...فکر کنم تو اين چند وقت بلاگم به اندازهء کافی غمگين بوده...اما الان خيلی شنگولم...18.gif الکی 04.gif.......

با يه کم پيام بازرگانی چطورين؟!؟!

خب پس بازم به سبک دلکده پيام بازرگانی رو از تشکرجات شروع ميکنم....به شرح زير:
اول از همه از دوست خوب و همکلاسی سابقم بهار که ديدن بلاگش منو به فکر ساختن بلاگ انداخت....و اينکه با ديدن بلاگش به دنيايی از احساسش وارد شدم که هيچ وقت متوجهش نبودم...و با نوشته هاش احساس نزديکی ميکنم....
01.gif
بعد هم از دلکده(دوست دلها) که هميشه منو همراهی کرده...و بلاگی سر شار از احساس رو با قلم تواناش اداره ميکنه...مطلب اخيرش رو چندين بار خوندم...و خوشحالم که جرقهء نوشتهء قبليم همچين آتيش قشنگی به پا کرد......01.gif
و اما يه بلاگ ديگه که هميشه بهش سر ميزنم مال پسر شجاع و دختر مهربون(با هم برای هميشه) است که يه بلاگ پر از عشق و شور و پاکی و صفاست...ازشون خيلی چيزا دارم ياد ميگيرم... اينکه:((هيچ گاه به ديگران نگوييد که دوستشان داريد. مگر زمانی که مطمئن باشيد و در اين صورت زياد بگوييد که دوستشان داريد. چون گهگاه ديگران فراموش می کنند.)) 35.gif
و يکی ديگه که نوشته هاشو خيلی دوست دارم و چند باره ميخونم مرد سربی است...واقعا زيبا مينويسه....
و از دوست خوبم الک که به نظر ميومد نوشته هامو از اول تا به اينجا قدم به قدم خونده متشکرم که اين پيام قشنگو برام گذاشته:(( هيچ می دونی که حرفايی که زدی . چيزهايی که واگويه کردی. دستمال سفيدي که تکون دادی و گفتی که تسليم شده ای و برگشتی رو چقدر دوست دارم . هيچ می دونی که از زبون من حرفهايی رو گفتی ؟ هيچ می دونی که ......))

و حالا خوبه که نظر لورکای عزيز رو که نوشته هامو با دقت خونده بدونين ..: ((.......منو تنها نذارت یه جورایی با حرف حسابت نمیخونه . نمیدونم این دو را در چه حالی نوشتی که اینقدر متضادن . و از اون به بعد همه نوشته هات همه این تضادها رو به دنبال داره . و اما نوشته باورت رو باور کردم . باید بیاموزیم . از همون جایی که هرگز نوشته نشده . و بیاموزانیم . به همونایی که ... نمیدونن ...))
انتقاد به جايی بود ممنون....اما ميدونی لورکا..! چيزی که تو ميبينی تضاد نيست...بلکه يه شک...يه سر در گمی...يا يه ترسه...راستش بايد بگم من خوشحالم دوستی پيدا شده که از نظرش دو حالت بيشتر ممکن نيست...اونم اينکه آدم يا عاشقه...يا نيست...همين؟؟!؟! يعنی هيچ وقت سر در گم نبودی؟؟؟...هميشه يقين داشتی؟؟؟...يعنی هيچ وقت از اين نترسيدی که ممکنه ندونسته دل کسی رو بشکنی و بعد نخوای ديگه تا اخر عمر تو آينه نگاه کنی؟؟؟....

حالا ميرم سراغ اونايی که لطفيدن و من رو لينکيدن...05.gif
اولين کسی که بهم لينکيد آسمونی بود...اولين بار که لينکم رو تو بلاگش ديدم نزديک بود از خوشحالی سکته کنم...بعدش هم...داريوش و بهار و
نيما و مهران بهم لينکيدن....ممنونم..01.gif

بقيه دوستانی هم که خيلی مايل هستن که من از خوشحالی چند تا سکته بزنم و از دستم زود خلاص شن...ميتونن با لينک دادن بهم به اين آرزوشون برسن... 03.gif


اينم مال همهء دوستای خوبم=====> bearbear4.jpg

/ 0 نظر / 9 بازدید