به من نگو دوستت دارم... که باورم نميشه...

تنها نشسته بود...بازم رفت تو فکر...چشماشو بست... فکر... فکر... فکر...:((من کيم5.gif کجام؟ وای چقدر گم شدم...چقدر بزرگ شدم...چقدر عوض شدم...)) چشماشو باز کرد...هنوزم تنها بود... يه لبخند مشکوک زد...بعد دوباره...فکر... فکر... فکر...:(( آره...می دونم...همه آدما آخر سر با آرزوهاشون می ميرن...اينجا همش به هم دروغ ميگن...دلهای همديگر رو می شکنن...آهای مردم دنيا...آهای مردم دنيا...گله دارم..گله دارم...من از عالم و آدم گله دارم...شما که حرمت عشقو شکستين...اگه عشقی نباشه...آدمی نيست...اگه آدمی نباشه...زندگی نيست...دلم ميخواد گريه کنم...)) بازم چشماشو بست...نه برای اينکه فکر کنه...اين دفعه گريه مجالش نداد...:(( وای...زمانی شده که به غير از انسان هيچ چيزی ارزون نيست...)) تا حالا عاشق نشده بود...هيچ وقت هم حاضر نبود باور کنه که دوسش دارن...می ترسيد...می گفت:((آسونه دل بستن ...اما مثل مردن می مونه دل بريدن...))برای همين از دل بستن يه غول گنده ساخته بود...از ترس اينکه مبادا مجبور باشه دل ببره...
يه دفعه از خنده ترکيد...:(( چقدر سخت می گيری بابا...چرا چرند می گی...اين همه آدم روزی صد بار عاشق ميشن...بی خيال شو بابا...))
کمی نگذشت که دوباره بغض کرد...:(( اما خيال می کنن که عاشقن e.gif...))
نه يه جای کار خرابه...آخ که شکستنهای بی صدا چه تلخه...
نه...نه..اونی که عاشقش بود اينجا نبود...اينجا نبود...خيلی دوره..دور ه دور
فرياد کشيدم تو کجايی...تو کجايی...گفتی که طلب کن تو مرا تا که بيابی

bear-7.jpg

در فراسوی مرزهای تنت
تو را دوست ميدارم
در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست ميدارم
در آن دوردست بعيد
که رسالت اندام ها پايان می پذيرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامی
فرو می نشيند
وهر معنا قالب لفظ را وا می گذارد
در فراسوهای عشق
تو را دوست ميدارم
در فراسوهای پيکرهايمان
با من وعده ديداری بده.........

/ 0 نظر / 7 بازدید