يه نوشته معمولی..........يه نوشته بی ارزش

 

 خيلی آروم و بی صدا قدم بر می داشت.........دور می شد........يه تيکه کاغذ رو مچاله کرده بود........ اونو با دستاش فشار ميداد ...................و بعد شايد با نا اميدی........از دستاش رو زمين رها شد.........هيچ توجهی بهش نکرد........آروم٬ بی صدا و شکسته راهش رو ادامه ميداد..........يه تيکه کاغذ کوچيک که اشک کلمات توش رو حسابی نا خوانا کرده بود..........هق هق گريه های موقع نوشتن رو ميشد از رو کلمات نا مفهوم حس کرد ...........يه متن ساده٬ يه متن معمولی٬ يه متن غم انگيز ..........مثل يه درد دل..........با اين جمله شروع شده بود: معراج مردان سر دار است.

 

 ديدی يه زمانی خيلی خسته ای........خيلی خسته.........بعد .........يه جورايی به خودت اميد ميدی........تا به حال شده با همه ی وجودت بخوای آرامش رو حس کنی.........بعد دست و پا ميزنی.........بازم اميد داری............اينکه تو هم ميتونی آروم باشی.........اينکه تو هم حق آرامش رو داری...........اينکه شايد يه روز تو هم خوشبختی رو حس کنی.........بعد..........هر چی ميگذره باز ميبينی خيلی خسته ای.........خيلی ضعيف شدی........خيلی ضعيف..........حالا ديگه کم کم اميدت رو از دست ميدی..........از خودت نا اميد ميشی........به اين باور ميرسی که وجودت فقط آزار دهندست........باعث عذاب کسايی که دوسشون داری...........باور ميکنی که آرامش به تو نيومده............يه کم حسرت ميخوری......شايد يه کم بيشتر........اون وقت بازم ادامه ميدی و زندگی ميکنی..........نه برای خودت ..........برای همه جز خودت...........بعدش ديگه قبول ميکنی که حق آرامش٬ خوشبختی و اصلا حق هيچی رو نداری..........حس ميکنی که واقعا هيچی نيستی..........ولی لبخند ميزنی...........اين بار فقط و فقط برای کسی که با همه ی وجودت دوسش داری..........نمی خوای اونم ببينه که از خودت خسته ای.........می خوای تا عمر داری اونو هميشه شاد ببينی.................

 

ديدی يه زمانی خيلی تنهايی............هر طرف رو که دور ميزنی بازم خودتی...........همون موقع که از خودت خسته ای............همون موقع که از آروم بودنت نا اميدی..........ديدی يه وقتايی بغض گلوت رو ميگيره...........همه چيز رو ميريزی تو خودت.........در عوض باز لبخند ميزنی..........نمی خوای کسی رو که دوست داری برنجونی............ولی باز نا خود آگاه می رنجونی..........و اون وقت حس ميکنی تو بدتر از اونی هستی که حتی خودت فکر ميکنی..............و باز از وجود خودت نا اميد ميشی..............

 

ديدی يه زمانی ميخوای گريه کنی..........ولی دوست داری بی صدا گريه کنی.........هيچ کس صدای گريه هاتو نشنوه...........آخه فکر ميکنی غرور داری...........بعد.........ميبينی انقدر ضعيف شدی که کنترل گريه ات رو هم نداری...........شده تا به حال چشمهات انقدر بسوزه که تازه يادت بيفته که مدتهاست داری هق هق گريه ميکنی..............بعد تازه حس ميکنی که بد جور ميترسی..........ترس از اينکه مهمترين چيز زندگيت رو از دست بدی..........و بعد اين بار برای ترست گريه ميکنی............

 

يه وقتايی هست که ديگه خودتو نمی بينی..........غرورتو نمی بينی............وجودتو نمی بينی............با اين وجود باز هم از خودت نا اميدی............بعد تازه حس ميکنی که نا اميدی اونم از خودت چقدر عذاب دهندست...........و بعد يه چيزی تو گلوت گير ميکنه.............دوباره بغض کردی..........و حالا ديگه می خوای وجود نداشته باشی..............

 

يه وقتهايی هست که حالت خوب نيست............ولی نمی خوای هيچ کس بفهمه.........نمی خوای هيچ کس ببينه..........شايد اگه کسی ببينه هم فرقی براش نکنه............بعد می بينی چقدر تنهايی............اون وقت دلت ميگيره.......... اين بار از تنهاييت..........بعد باز از خودت بدت مياد............. چون حس ميکنی خودت بدی...........تازه ميفهمی که چقدر بدی...................

 

يه وقتهايی هست که آدم دلش ميگيره............شده تا به حال دلت يه جور بگيره که قلبت رو فشار بده...............بعضی وقتها هم دلت داره ميترکه..........ولی باز تو خودت ميريزی.............نمی خوای هيچ کس رو ناراحت ببينی............شده تا به حال از بد بودن خسته بشی...........شده تا به حال بدتر از اونی که هستی نشون بدی..............بعد دلت می گيره.........اينکه ميدونی...........شايد فقط خدا بدونه تو دلت هيچی نيست.............هيچی...........

 

شده تا به حال هر کاری از دستت بر بياد بکنی...........هيچی نداشته باشی...........ولی دلت رو به جای همه چيز بذاری وسط...........شده غرورتو با پای خودت له کنی............اصلا چند بار تونستی از خودت بگذری..........چند بار توان اين کار رو داشتی............شده برای چيزی که برات از همه ی عالم مهمتره ٬ وجودتو نبينی............چند بار حاضر شدی خواهش کنی..............يا چند بار شده التماس کنی..............چند بار شده که نا خود آگاه اشک بريزی..........و اون وقت قبول ميکنی که چيزی هست که برات اين ارزش رو داره که ديگه نمی خوای خودتو٬غرورتو٬ حتی وجودتو ببينی..............

 

يه وقتهايی هست که از خودت بريدی.........از خودت خسته ای...........از خودت متنفری...........از خودت نا اميدی...........بعد حس می کنی خيلی تنهايی..........شده بعضی وقتها با خودت بشينی فکر کنی که چقدر بدی...........که چقدر خود خواهی..........شده تا به حال ببينی که هر کاری ميکنی اشتباهه.......... شده ندونی کدوم کار درسته ٬ کدوم غلطه؟................شده نا خود آگاه فقط اشتباه کنی.............اون وقته که باور بد بودن رو قبول ميکنی...........باور ميکنی که به درد نمی خوری.............قبول ميکنی که انقدر بدی که سايه ات هم نمی تونه تحملت کنه............بعد تنهايی رو باور می کنی.........و باز از خودت نا اميد تر ميشی...........

 

شده تا به حال دلت برای خدا تنگ بشه............انقدر خسته باشی که بخوای زودتر ببينيش...............انقدر ازش گلايه داشته باشی که دلت نتونه ديگه تنهايی تحمل کنه............از خودش کمک بخوای...........شده از دنياش هيچی برای خودت نخوای..........فقط دوست داشته باشی کنارش باشی...........بعد.............خدا هم قبولت نکنه.............شايد انقدر بدی که خدا هم حوصله ات رو نداره............بعد حاضری ازش التماس کنی.............بگی که دلت براش تنگ شده.............با همه ی وجودت التماس کنی.............بگی خيلی خسته ای............خيلی خسته ای...........و باز برای اينکه کنارش باشی التماس کنی...........و اين بار.........با همه ی عذابی که تو دنياش می کشی............شکرش می کنی..............و باز شکرش ميکنی..............شکر می کنی........

 

شده تا به حال حسرت چيزی رو بخوری.............حسرت خيلی چيزا که نداری..........حسرت چيزايی که فکر می کنی اصلا حق تو نيست...........مثل همون آرامش..........و بعد با همه ی وجودت از بودنت متنفر بشی............ اون وقت می بينی خيلی از خودت نا اميدی...............و فقط حسرت می خوری............حسرت..............حسرت.............و خيلی مقدسه وقتی می بينی...........تو اين خونه ی آخر هم.............باز داری خدا رو شکر ميکنی...........خدا رو شکر می کنی.............شکر می کنی............

 

       آرزوهای دو عالم دستگاه                       از کف خاکم غباری بيش نيست

/ 0 نظر / 15 بازدید