The Page Cannot Be Displayed

  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٢

 

  • اين وبلاگ برای هميشه بسته خواهد بود
  • آيدی delete خواهد شدوکاملا پاک خواهد شد
  •  تمام added های دو آيدی اصلی ام delete و ignore يا block خواهند شد
  • هرکی باورش نشد ازم پسورد بگيره بره چک کنه
  • با من حرف نزنيد
  • از همه بيزارم
  • و شايد از ...
  • يک کلام ختم کلام...ميخوام تنها باشم
  • خدانگهدار
  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٢

کو صدايی؟کو نگاهی؟

چه آتشی به پا خواهد شد از خاکسترهای سرد شده دل سو خته ام...؟

چه صدایی بر خواهد خواست از قدمهایت بر دل شکسته ام...؟

چه نقشی خواهد خورد بر اشک های غلتان روی گونه ام....؟

چه نهيبی است اين عشق...!

انتظارم خشکيد

بر جوابت به دل پاک و نگاه مستم

و من از ويرانی رعد نگاهم ميترسم...و خدايی که در اين نزديکيست

کاش باری...مهمان صداقت دستان کوچکم ميشد...

چه گناهی کردم...چه گناهی؟

اين همه اشک تاوان نيست؟!

  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٢

 

مرغ سان از قفس خاک هوايی گشتم

به هوايی که مگر صيد کند شهبازم

  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٢

!!!

صدایت کردم از ژرفای یک یاس

به لحن آبی و نمناک باران

نمیدانم شنیدی بر نگشتی

و یا این بار شنیدی و رفتی

عجب دریای غمناکی است این عشق

تمام بغضهایم مثل یک رنج

شکست و قصه ام در کوچه پیچید

ولی تو از صدای این شکستن

به جای غصه ترسیدی و رفتی

جنون در امتداد کوچه عشق

مرا تا آسمانها با خودش برد

وتو در آخرین بن بست این راه

مرا دیوانه نامیدی و رفتی

کنار دیدگانت چشمه ای بود

پر از تنهایی نمناک هجرت

و تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست

ز آب چشمه نوشیدی و رفتی

 

 

  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٢

خب اينم يه جور آپديته...!!

  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٢

خدا خدا

مشت ميکوبم بر در

                            پنجه می سايم بر پنجره ها

من به فريــــــــــــــــــــــــــــــاد

                           همانند کسی که نيازی به تنفس دارد

                                                                           محتاجم...

  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٢

...!

 

سرتو ميندازی پايين و شروع ميکنی قدم برداشتن...پاييز اومده...همون بادای سرد...همون غروبا...غروبای سرد...غروبای رنگی...نارنجی...قرمز...پشت يه سری درختای سر خم کرده...

قدماتو آهسته تر ميکنی تا بتونی خورشيدُ راحتتر ببينی...يه دايرهء نارنجی که ميشه راحت توش نگاه کرد...يه نيمکت اونجاست...اون گوشهء خالی...ميری روش ميشينی...دستاتو ميزنی زير چونه ات...زُل ميزنی به خورشيد و ياد خودت می افتی...ياد همهء سالهايی که گذشته...ياد همهء کسايی که باهاشون رو اين نيمکت نشستی...ياد اونايی که هيچ وقت اينجا باهات نبودن...خاطره هات...کتابهايی که اينجا خوندی...فکرايی که اينجا کردی...تصميماتی که گرفتی...

بازم زُل ميزنی تو همون درختا...فقط خاطره هارو ميبينی...

يکم که ميگذره...ميبينی يه چيزی از اون پايين...از نوکِ نوکِ انگشتات شروع ميکنه بالا اومدن...تو تمام بدنت راه ميره و مياد بالاتر...از قلبت ميگذره...قلبت يه تير ميکشه...دوباره مياد بالاتر...ميرسه زير گلوت...همونجا وای ميسته...بالاتر نمیاد...نه...اصلاً بالاتر نمياد...هر کاری ميکنی...هر چی زور ميزنی...

همونجا وای ميسته و راه گلوت هر لحظه تنگتر ميشه...يه چيز سنگين...حس ميکنی ديگه نميتونی نفس بکشی...حس ميکنی ديگه ذره ذره بدنت داره اکسيژن کم مياره...ميخوای نفس بکشی ولی...

بعضی وقتا دلت نميخواد اين بغض بره...دلت نميخواد برگرده پايين...حتی نميخوای خاليش کنی...ميخوای سنگينيشو بيشتر حس کنی...ميخوای....

ولی يه کم که ميگذره...خودش شروع ميکنه به خالی کردن خودش...يه ذره که وای ميستی ميبينی اون درختا ميلرزن...ميبينی رنگای نارنجی موج پيدا ميکنن...محو ميشن...چشماتو ميبندی و باز ميکنی و غَلت خوردن اشکای گرمتو روی گونه هات حس ميکنی...سرتو خيلی تند تِکون ميدی...ميخوای همهء چيزا فرار کنن برن...ميخوای فکرا...خاطره ها...و اون بغض لعنتی فرار کنه...تموم بشه...

صدای باد مياد...منتظر هيچکس نبودی...مثل هميشه...ولی يه لحظه...حس نياز وجودتو پُر ميکنه...شايد فقط يه لحظه...شايد فقط نياز به شنيدن...شنيدن صدای پا....

                                   

(با کمی دخل و تصرف)

  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٢

امممممممم...!!!

سلام:

راستش ديروز تولدم بود...نوزدهميش...فرصت نکردم که همون ديروز آپديت کنم حالا اومدم که بگم...يادم مياد پارسال همين موقع...امممم...يادم مياد پيارسال همين موقع...يادم مياد پس پيارسال همين موقع...يادم مياد پَسون يکی پيارسال همين موقع...اممممم....

 

  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٢

من...کسی هست؟!!؟!

  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٢

 

 

لبانت 

به ظرافت شعر

شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند

كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد

تا به صورت انسان درآيد.

 

و گونه هايت

با دو شيار مّورب

كه غرور ترا هدايت مي كنند و

سرنوشت مرا

كه شب را تحمل كرده ام

بي آن كه به انتظار صبح

مسلح بوده باشم،

 

هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست

كه من به زندگي نشستم!

 

و چشانت راز آتش است.

 

و عشقت پيروزي آدمي ست

هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد.

 

و آغوشت

اندك جائي براي زيستن

اندك جائي براي مردن

و گريز از شهر

كه به هزار انگشت

به وقاحت

پاكي آسمان را متهم مي كند.

كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود

و انسان با نخستين درد.

 

در من زنداني ستمگري بود

كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -

من با نخستين نگاه تو آغاز شدم.

 

توفان ها

در رقص عظيم تو

به شكوهمندي

ني لبكي مي نوازند،

و ترانه رگ هايت

آفتاب هميشه را طالع مي كند.

 

بگذار چنان از خواب بر آيم

كه كوچه هاي شهر

حضور مرا دريابند.

دستانت آشتي است

ودوستاني كه ياري مي دهند

تا دشمني

از ياد برده شود

پيشانيت آيينه اي بلند است

تابناك وبلند،

كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند

تا به زيبايي خويش دست يابند.

 

دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند.

تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد

تا عطش

آب ها را گوارا تر كند؟

 

تا در آ يينه پديدار آئي

عمري دراز در آ نگريستم

من بركه ها ودريا ها را گريستم

اي پري وار درقالب آدمي

كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!ــ

حضورت بهشتي است

كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،

دريائي كه مرا در خود غرق مي كند

تا از همه گناهان ودروغ

شسته شوم.

وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود.

 

 

 

  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٢

 

سکوت چشمانم بر جای آخرين قدمهايت شکست

و تو دوباره

عاشق چشمان خيسم شدی

 

  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٢

 

منِِ بی مايه که باشم که خريدار تو باشم!

حيف است که تو يار من و من يار تو باشم !

 

  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٢

يا علی...

 

خدايا شيرينی عبادتت را به من بچشان...

  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٢

حسادت...نفرت...و بد خواهی...سنگيه که ميندازی هوا...بعدش مياد رو سر خودت...؟!؟!

خيلی بيشتر از هميشه به اين جمله اعتقاد دارم

و اينکه خيلی بيشتر از اينها بايد خدا رو شکر کنم

و اينکه بهش ايمان داشته باشم...به اينکه پرده هارو بر ميداره...و نيت آدما رو رسوا ميکنه...خيلی زود...درست همون موقع که فکر ميکنی فراموشت کرده...

و اينکه...

خدايا... به من قدرتی بده...تا در برابر هر آنچه که رضای تو در آن نيست بگويم نه...

                          

  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٢

يه نوشته معمولی..........يه نوشته بی ارزش

 

 خيلی آروم و بی صدا قدم بر می داشت.........دور می شد........يه تيکه کاغذ رو مچاله کرده بود........ اونو با دستاش فشار ميداد ...................و بعد شايد با نا اميدی........از دستاش رو زمين رها شد.........هيچ توجهی بهش نکرد........آروم٬ بی صدا و شکسته راهش رو ادامه ميداد..........يه تيکه کاغذ کوچيک که اشک کلمات توش رو حسابی نا خوانا کرده بود..........هق هق گريه های موقع نوشتن رو ميشد از رو کلمات نا مفهوم حس کرد ...........يه متن ساده٬ يه متن معمولی٬ يه متن غم انگيز ..........مثل يه درد دل..........با اين جمله شروع شده بود: معراج مردان سر دار است.

 

 ديدی يه زمانی خيلی خسته ای........خيلی خسته.........بعد .........يه جورايی به خودت اميد ميدی........تا به حال شده با همه ی وجودت بخوای آرامش رو حس کنی.........بعد دست و پا ميزنی.........بازم اميد داری............اينکه تو هم ميتونی آروم باشی.........اينکه تو هم حق آرامش رو داری...........اينکه شايد يه روز تو هم خوشبختی رو حس کنی.........بعد..........هر چی ميگذره باز ميبينی خيلی خسته ای.........خيلی ضعيف شدی........خيلی ضعيف..........حالا ديگه کم کم اميدت رو از دست ميدی..........از خودت نا اميد ميشی........به اين باور ميرسی که وجودت فقط آزار دهندست........باعث عذاب کسايی که دوسشون داری...........باور ميکنی که آرامش به تو نيومده............يه کم حسرت ميخوری......شايد يه کم بيشتر........اون وقت بازم ادامه ميدی و زندگی ميکنی..........نه برای خودت ..........برای همه جز خودت...........بعدش ديگه قبول ميکنی که حق آرامش٬ خوشبختی و اصلا حق هيچی رو نداری..........حس ميکنی که واقعا هيچی نيستی..........ولی لبخند ميزنی...........اين بار فقط و فقط برای کسی که با همه ی وجودت دوسش داری..........نمی خوای اونم ببينه که از خودت خسته ای.........می خوای تا عمر داری اونو هميشه شاد ببينی.................

 

ديدی يه زمانی خيلی تنهايی............هر طرف رو که دور ميزنی بازم خودتی...........همون موقع که از خودت خسته ای............همون موقع که از آروم بودنت نا اميدی..........ديدی يه وقتايی بغض گلوت رو ميگيره...........همه چيز رو ميريزی تو خودت.........در عوض باز لبخند ميزنی..........نمی خوای کسی رو که دوست داری برنجونی............ولی باز نا خود آگاه می رنجونی..........و اون وقت حس ميکنی تو بدتر از اونی هستی که حتی خودت فکر ميکنی..............و باز از وجود خودت نا اميد ميشی..............

 

ديدی يه زمانی ميخوای گريه کنی..........ولی دوست داری بی صدا گريه کنی.........هيچ کس صدای گريه هاتو نشنوه...........آخه فکر ميکنی غرور داری...........بعد.........ميبينی انقدر ضعيف شدی که کنترل گريه ات رو هم نداری...........شده تا به حال چشمهات انقدر بسوزه که تازه يادت بيفته که مدتهاست داری هق هق گريه ميکنی..............بعد تازه حس ميکنی که بد جور ميترسی..........ترس از اينکه مهمترين چيز زندگيت رو از دست بدی..........و بعد اين بار برای ترست گريه ميکنی............

 

يه وقتايی هست که ديگه خودتو نمی بينی..........غرورتو نمی بينی............وجودتو نمی بينی............با اين وجود باز هم از خودت نا اميدی............بعد تازه حس ميکنی که نا اميدی اونم از خودت چقدر عذاب دهندست...........و بعد يه چيزی تو گلوت گير ميکنه.............دوباره بغض کردی..........و حالا ديگه می خوای وجود نداشته باشی..............

 

يه وقتهايی هست که حالت خوب نيست............ولی نمی خوای هيچ کس بفهمه.........نمی خوای هيچ کس ببينه..........شايد اگه کسی ببينه هم فرقی براش نکنه............بعد می بينی چقدر تنهايی............اون وقت دلت ميگيره.......... اين بار از تنهاييت..........بعد باز از خودت بدت مياد............. چون حس ميکنی خودت بدی...........تازه ميفهمی که چقدر بدی...................

 

يه وقتهايی هست که آدم دلش ميگيره............شده تا به حال دلت يه جور بگيره که قلبت رو فشار بده...............بعضی وقتها هم دلت داره ميترکه..........ولی باز تو خودت ميريزی.............نمی خوای هيچ کس رو ناراحت ببينی............شده تا به حال از بد بودن خسته بشی...........شده تا به حال بدتر از اونی که هستی نشون بدی..............بعد دلت می گيره.........اينکه ميدونی...........شايد فقط خدا بدونه تو دلت هيچی نيست.............هيچی...........

 

شده تا به حال هر کاری از دستت بر بياد بکنی...........هيچی نداشته باشی...........ولی دلت رو به جای همه چيز بذاری وسط...........شده غرورتو با پای خودت له کنی............اصلا چند بار تونستی از خودت بگذری..........چند بار توان اين کار رو داشتی............شده برای چيزی که برات از همه ی عالم مهمتره ٬ وجودتو نبينی............چند بار حاضر شدی خواهش کنی..............يا چند بار شده التماس کنی..............چند بار شده که نا خود آگاه اشک بريزی..........و اون وقت قبول ميکنی که چيزی هست که برات اين ارزش رو داره که ديگه نمی خوای خودتو٬غرورتو٬ حتی وجودتو ببينی..............

 

يه وقتهايی هست که از خودت بريدی.........از خودت خسته ای...........از خودت متنفری...........از خودت نا اميدی...........بعد حس می کنی خيلی تنهايی..........شده بعضی وقتها با خودت بشينی فکر کنی که چقدر بدی...........که چقدر خود خواهی..........شده تا به حال ببينی که هر کاری ميکنی اشتباهه.......... شده ندونی کدوم کار درسته ٬ کدوم غلطه؟................شده نا خود آگاه فقط اشتباه کنی.............اون وقته که باور بد بودن رو قبول ميکنی...........باور ميکنی که به درد نمی خوری.............قبول ميکنی که انقدر بدی که سايه ات هم نمی تونه تحملت کنه............بعد تنهايی رو باور می کنی.........و باز از خودت نا اميد تر ميشی...........

 

شده تا به حال دلت برای خدا تنگ بشه............انقدر خسته باشی که بخوای زودتر ببينيش...............انقدر ازش گلايه داشته باشی که دلت نتونه ديگه تنهايی تحمل کنه............از خودش کمک بخوای...........شده از دنياش هيچی برای خودت نخوای..........فقط دوست داشته باشی کنارش باشی...........بعد.............خدا هم قبولت نکنه.............شايد انقدر بدی که خدا هم حوصله ات رو نداره............بعد حاضری ازش التماس کنی.............بگی که دلت براش تنگ شده.............با همه ی وجودت التماس کنی.............بگی خيلی خسته ای............خيلی خسته ای...........و باز برای اينکه کنارش باشی التماس کنی...........و اين بار.........با همه ی عذابی که تو دنياش می کشی............شکرش می کنی..............و باز شکرش ميکنی..............شکر می کنی........

 

شده تا به حال حسرت چيزی رو بخوری.............حسرت خيلی چيزا که نداری..........حسرت چيزايی که فکر می کنی اصلا حق تو نيست...........مثل همون آرامش..........و بعد با همه ی وجودت از بودنت متنفر بشی............ اون وقت می بينی خيلی از خودت نا اميدی...............و فقط حسرت می خوری............حسرت..............حسرت.............و خيلی مقدسه وقتی می بينی...........تو اين خونه ی آخر هم.............باز داری خدا رو شکر ميکنی...........خدا رو شکر می کنی.............شکر می کنی............

 

       آرزوهای دو عالم دستگاه                       از کف خاکم غباری بيش نيست

  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٢

0

توی حساب:

فقط "يک" عدده

تو اين عالم:

                        فقط" يکعدد" ه !

بقيه هر چی هست

            صفر است،

                            همه صفر اند،

                                            هيچ اند،

                                             پوچ اند،

                                                       خالی اند،

"صفر" : يک دايره تو خالی

دور ميزند

و آخرش ميرسد به اولش و...

                                    هيچ!

                                             همين!

فقط،

يک است و جلوش -تابی نهايت- صفرها،

صفر:خالی،پوچ،هيچ!

                        وقتی بخواد"خود" ش باشه،

تنها باشه،

وقتی بخواد با صفرها باشه

اما وقتی جلو "يک" بشينه...؟!

وقتی بخواد فقط برای"يک" باشه،

از پوچی و از تنهايی در بياد، همنشين يک بشه...؟!

============================================

حسادت...نفرت...و بد خواهی...سنگيه که ميندازی هوا...بعدش مياد رو سر خودت...؟!؟!

 

  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٢

؟!؟!؟!؟!؟

 

اشتباه ميکنم؟

 

  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٢

تو

 

-وقتی زندگی يه نفر هستی...وقتی همهء اميد يه نفر هستی...وقتی وجود يه نفر هستی...وقتی يه نفر به اميد حضور تو به خودش اميد ميده...اون وقت...مسئوليتت زياد ميشه...

==============================================

-هر وقت خواستی...گوش ميدم....به حرفات...قول نميدم اشکاتو پاک کنم...اما ميتونم باهات گريه کنم...

 

 

  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٢

برای همه‌ی آنهايی که بي‌تقصيرند....

تقديم به اشک‌هايی که غرورشان شکست و عهدهايی که کسی آنها را نبست.

زندگی سيبي‌ست،عشق سيبي‌ست،و وای بر حال آن که در عشق پاي‌بند نظم و ترتيبي‌ست؛

و اما تو :

.قرار نبود عشق هم مثل گيلاس،بوسه،عيدی و تعطيلات تابستان اولش قشنگ باشد.قرار نبود کسی سختش باشد بگويد دوستت دارم. قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل ديگری بماند. قرار بود هر کس به هوای نشکستن دل خودش بماند.قرار نبود هر چه قرار نيست باشد. قرار تنها بر بي‌قراری بود و بس. گمان نمي‌کنم گناه من سنگين تر از نگاه تو باشد, مهم نيست؛ فقط يک چيز ياد همه بماند.اگر تو بخواهی اتفاقی را که نبايد بيفتد ، تنها برايت مي‌نويسم: خودت خواستی... تقصير من نبود. زير سايه‌ی امن ترين سايه‌بان هستی دلواپس دلواپسي‌های يکديگر باشيم.







====================================================
راستی دوستای خوبم:
از اینکه یه مدت کم به بعضیا سر میزنم و فرصت جبران محبتاشونو نداشتم عذر میخوام...آخر این هفته به همتون سر میزنم...شاد باشید



  
نویسنده : سوگل ¤ ; ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٢

← صفحه بعد